سلام بچه ها
سلام
سلام بچه هاآی بچه های زیبا چطوره حال شما
میخوام بگم یه قصه یه قصه ی درسته قصه ای از کربلا بگم برای شما حسین عزیز زهرا اومد یه روز کربلا توکربلا دشمناش خواستند بجنگند باهاش
حسین امام ما بود همیشه با خدا بود
همراه این کاروون یه دختر مهربون اسمش رقیه خاتون
این دختر سه ساله که خیلی یم باحاله
میگف بابای خوبم
درد وبلات به جونم نرو به جنگ دشمن بمون بابا تو با من
بابا چه مهربونی درد منو میدونی که من
میون دنیا دارم فقط یه بابا
{ بابای مهربونم درد وبلات بجونم بیا بریم مدینه با خواهرم سکینه
سخته واسم اسیری میخوام بابام نمیری خلاصه
آی بچه ها بگم برای شما
تلخه گاهی قصه ها
حسین امام ما بود اون دوست بچه ها بود اون
روز توی کربلا کشته شد اون با وفا شهید
کربلا شد سرش رونیزه ها شد
دشمنان رقیه بودند بنی امیه هم خسته هم
گرسنه نداره دیگه خونه
الان دیگه اسیره خدا کنه نمیره
یه دختره سه ساله اونکه زدن نداره با پای زخمی امشب میگه به عمه زینب
عمه باباکجا رفت؟ چرا
پیش خدا رفت؟
عمه ی مهربونم دردو بلات بجونم منم
آشفته گیسوبگو بابای من کو
اون مهربون برادرکجاست علی اکبر؟
بگو بیان دوباره رقیه بی قراره دیگه طاقت
نداره من عمه جون اسیرم بابام نیاد می میرم
این
قصه ی درسته که داره خیلی غصه این دختر سه ساله که خیلی ام باحاله
یه شب توی خرابه با عمه هاش میخوابه
تو خواب میبینه بابا با اون چشای زیبا گرفته
تیش تو آغوش غماش شده فراموش
از خواب که میشه بیدار میشه زغصه ها زار میگه با چشم گریون بابام کجاس عمه جون بابام الان بود اینجا میگف رقیه لالا
شنید صدا شو یزید قاتل زشت و پلید گفت
که سرو بیارن پیش بچه بذارن
سر بریده آمد به دیدن رقیه بادست سربازان بد بنی امیه
سر بریده دیدن سخته واسه سه ساله دیدن و زنده موندن دیگه واسش محاله
سر بابا تو آغوش شد غصه هاش فراموش
عشقشو خوب نشان داد بابا رو دید و جان داد
آرام جان رقیه ای مهربان رقیه با گوش پاره پاره دادی تو جان رقیه
سید
ناصرولائی 20/9/1391
شعر ها بر اساس موضوع دسته بندی شده و تاریخ تولد دارند شماره تماس شاعر 09122423595
