درنماز می آیم

پرز سوز و گداز می آیم
سوی تو با نماز می آیم
چشم را بر گناه می بندم
برتو با چشم باز می آیم
درنشیبم نشیب تنهایی
سوی تو تا فراز می آیم
دست خالی شدم چه بی چاره
سویت ای چاره ساز می آیم
من گرفتار چاه نفس خودم
بسکه با حرص و آز می آیم
چاره سازم فقط تویی یارب
من به سوی تو باز می آیم
پای من لنگ وراه،دور و دراز
راه را نا تراز می آیم
گریه دیگر برید امانم را
سوی تو با نماز می آیم
۱۴۰۳/۱۲/۱۲زنجان سید ناصر ولائی

معتکف

مناجات معتکف

دستی به قنوت سوی حق کردم باز
شد موسم عاشقی ، دوباره آغاز
در سوز و نیازِ معتکف شد مکشوف
با بال نیاز می کند او پرواز
یا رب ، به علی قسم بگیر از دستم
دارم به تو من فقط به هر لحظه نیاز
هرچند به روزه بسته ام لبهارا
اما به نیاز کرده ام لب را باز
هرچند فراری ام ز عصیان و گناه
من آمده ام به سویت ای بنده نواز
احساس من این بوَد که تو می بخشی
این دست گداست سوی تو کرده دراز
من معترفم به جرم و عصیان و گناه
باسوز درون و اشک هنگام نماز
نومید نی ام زعفو و بخشش یارب
از معرفتت بروی من در کُن باز
هرکس که شد عاشقت بسوزد شب و روز
گویی تو به عاشقت که با سوز بساز
من مانده به چاه نفس خویشم یارب
از چاه مرا رها کن ای بنده نواز
در سوز و گدازم و نیازم همه تو
با لطف گدای درگهت را بنواز
بسته شده دست و پای من با عصیان
ای یار به غمزه ای گره را کن باز
تنها صمدی تو من سرا پا فقرم
لطفی ،کرمی، عنایتی ای دمساز
هرچند ولایی ام گرفتار گناه
با ناله کنم خجالتم را ابراز
سیدناصر ولایی زنجان

میمانم من

میهمانم من ، تو صاحبخانه ام
شد زلطفت خانه ی تو خانه ام
پرشکسته مرغکی در این قفس
هست در دست تو آب و دانه ام
من تنیدم دورخود بس تارها
پیله بگشا تا کنی پروانه ام
دیو نفسم کرده عمرم را تباه
دور از تو من همان دیوانه ام
بدتر از مار است این نفس پلید
ده خلاصی از دل ویرانه ام
گشته ام آواره در بیغوله ها
بعد از عمری بازهم بیخانه ام
بارالاها ای امید بی کسان
ای کریم ای مهربان جانانه ام
می کنم احساس در این اعتکاف
می گذاری دست ، روی شانه ام
آمدم تا بیخود از خویشم کنی
خانه ی لطفت شود کاشانه ام
کن مرا بادوستانت آشنا
من که عمری با خودم بیگانه ام
جان خوبان در بروی من مبند
تشنه ی یک جرعه ی پیمانه ام
ده ولایی باده ای بر معتکف
دست پر راهی کن از میخانه ام
2/1/1398 ساعت 12و30 مسجد ولی عصر زنجان






دورم کنید

دوستان دستی به دستورم کنید
درحریم دوست مستورم کنید

راهی کویی پر ازانوار حق
ازبساط معصیت دورم کنید
گرچه ناجور آمدم با جورها
جرعه ای می داده و جورم کنید
کعبه بر من بوی حیدر می دهد
یادهیدم ره و یا دورم کنید
در نگاهم نیست جز وجه خدا
شرک می بینم اگر کورم کنید
وارهانیدم مرا از ما و من
بی خود از خود مست و مسحورم کنید
گر روم بار دگر جز کوی دوست
با دوپا بر دار منصورم کنید
جز زحق گویم اگرحرفی دگر
پیش مردم زشت و منفورم کنید
آمدم تا زندگی گیرم ز سر
جان دهیدم یا که در گورم کنید
بر درونم یار ره بگشوده است
هرچه ممکن هست پر نورم کنید
تا توان دارم می نابم دهید
مستی ام افزون و پر شورم کنید
من که مسکین سائلی بی خانه ام
ساکنی در بیت معمورم کنید
آرزو دارم ولایی تر شوم
در فراق دوست رنجورم کنید
کعبه از سنگ است اما دل زنور
بعد از این دلسنگی ازنورم کنید
25/12/1393

میهمانم من

میهمانم من ، تو صاحبخانه ام
شد زلطفت خانه ی تو خانه ام
پرشکسته مرغکی در این قفس
هست در دست تو آب و دانه ام
من تنیدم دورخود بس تارها
پیله بگشا تا کنی پروانه ام
دیو نفسم کرده عمرم را تباه
دور از تو من همان دیوانه ام
بدتر از مار است این نفس پلید
ده خلاصی از دل ویرانه ام
گشته ام آواره در بیغوله ها
بعد از عمری بازهم بیخانه ام
بارالاها ای امید بی کسان
ای کریم ای مهربان جانانه ام
می کنم احساس در این اعتکاف
می گذاری دست ، روی شانه ام
آمدم تا بیخود از خویشم کنی
خانه ی لطفت شود کاشانه ام
کن مرا بادوستانت آشنا
من که عمری با خودم بیگانه ام
جان خوبان در بروی من مبند
تشنه ی یک جرعه ی پیمانه ام
ده ولایی باده ای بر معتکف
دست پر راهی کن از میخانه ام
2/1/1398 ساعت 12و30 مسجد ولی عصر زنجان






من سنه قربان اوزوم

((من سنه قربان اوزوم ، وارکرمینده گوزوم ))
عاشقینم ای خدا شاه سنن من گدا
عبدِگنهکاریوه م صاحب جرم و خطا
هرگئجه آغلارگوزوم دوت الیمی ای خدا
لطف ایله عفو ائت منی سنده دی لطف و عطا
سن کیمی یوخ مهربان ای غمیمه آشنا
رحم ائله یه ن تک سنن صاحب جود وسخا
احمد مختاریدی رحمت حق دنیادا
حضرت پیغمبرین اولدی بیزه رهنما
من کیمی یوخ بیر ذلیل درگهیوه یوز سالا
جان پیمبر منی ناریدن ائیله رها
جان علی باخ منه قویما یانیم اوتلارا
جان خانم فاطمه جان آقام مجتبی
قلبیمه سال نوریوی جان شه کربلا
جان ائمه اوزون دردیمه ائیله دوا
حجتیوه ای خدا ائت منی سن خاک پا
قورخو واریم قبریدن سنسن امیدیم خدا
قلبیمه سال نوریوی وئربومریضه شفا
وئر منه عزّت اوزون دنیادا هم عقبادا
وئرفرجین حجتین تئز گله بلکه آقا
آتش قهریندن ائت سن منی آللاه رها
تکجه امیدیم سنن فایداسی یوخ ماسوی
دوت بو ولایی الین قویما که داردا قالا
سنده باغیشلامنی ای شه ملک بقا
25 اسفند نود وهفت زنجان ولایی


الهی یا الهی

الهی یا الهی یا الهی
الهی بی پناهان را پناهی
الهی بنده ای غرق گناهم
بسویت آمدم با روسیاهی
الهی یا الهی یا الهی
به تو رو کرده عبدِ عذرخواهی
خطا از بنده و بخشش ز مولاست
تو را من بنده ام خواهی نخواهی
جهان ملک و تو را مخلوق مملوک
بحق ، یا رب تو تنها پادشاهی
تو رحمان و رحیمی در دوعالم
که غیر از تو نمی باشد الهی
خدایا کن به این عبد خطاکار

به لطف و مرحمت یکدم نگاهی
بحّقِ آبرومندان درگاه

نجاتم ده ز گردابِ تباهی

خداوندا به حّقِ اولیایت
رهان افتاده را از قعر چاهی
گناه آلوده ام بیچاره ام من
به سویت آمدم با اشک و آهی
الهی یا الهی یا الهی
نِیَم قادر به عبدیّت کماهی
چنان غفّار و ستّاراالعیوبی
که مذنب را نمایی بی گناهی
تو فرمودی به ما لا تَقنَطُوا را
دهد این آیه بر عفوت گواهی
به تو زیبنده باشد عفوو بخشش

اگر از بنده ای سرزد گناهی
رحیمی چون تو اََرحم نیست یاربّ
که می بخشی تو کوهی را به کاهی

خداوندا بحقّ هشت و چارت
ولایی را رهان از روسیاهی

21/7/1384

مناجات با خدا (1)


درگه سبحان
ای خدایی که تویی در دو جهان شاهنشاه
بنده ای روسیه ام آمده ام بر درگاه
درجهان نیست بغیر از تو خدایا الله
بر من ای نورِ سماوات و زمین بنما راه
راه گم کرده به درگاه تو نالان آمد
آسمان را چه کسی جز تو چراغان سازد
در سیه خاک گلِ سرخ که الوان سازد
دشت و کوه و دَرِه را صحن گلستان سازد
مشکلات همه را جز تو که آسان سازد
بار الها به درت سائل احسان آمد
از تو باشد همة ، هستی و جسم و جانم
همه جا سفرة احسان تو ، من مهمانم
راه تاریک و هدف دور  و در آن حیرانم
دست من گیر در این ورطه که سرگردانم
زورق قلب گرفتار به طوفان آمد
نوح در کَشتی اش ،  آسوده ز طوفان کردی
به خلیل آتش نمرود گلستان کردی
یوسف از چاه بُرون بُرده و سلطان کردی
دردِ ایّوبِ بلادیده ، تو درمان کردی
دردمندی به درت از پی درمان آمد
 در پناه تو خدایا چه کسی هست   ؟ که نیست
جز تو لایق به تمنّا چه کسی هست  ؟ که نیست
جز تو ای خالق یکتا چه کسی هست ؟ که نیست
جز تو محبوب دل آرا چه کسی هست ؟ که نیست
بنده ای غرق گنه بر درِ سبحان آمد
بارالها شدم از مرحمتت باده پرست
جز ز پیمانه ندادی به کف بندة مست
مست رخسار تو شد دیده ام از روز الست
جز تو کس نیست که گیرد بخدا از من دست
مست میخانة تو بر سر پیمان آمد
از ولای تو ولایی که زند دَم یارب
داند او اهل ولا را نبود غم یارب
هست از لطف تو شد عالم و آدم یارب
مکن از مرحمت و لطف خودت کم یارب
که گدایی به در حضرت سلطان آمد
                                   سیدناصرولایی       3/10/80

 

رمضان

رمضان ای مه رحمت مه غفران رمضان
رمضان ای سپر آتش نیران رمضان
هیچ ماهی َنُبوَد چون تو ، به حق با عظمت
در تو نازل  به پیمبر، شده  قرآن رمضان
سحرت پر برکت هست وشبت لیلة قدر
در تو سرشار شود رحمت رحمان رمضان
تو همان ماه خدایی توعزیزی تو عظیم
می گریزد زتو و قرب تو شیطان رمضان
میزبان است خدا و همه هستیم کنون
برسرسفرة احسان تو مهمان رمضان
آتش دوزخ از انفاس تو گردد خاموش
میهمان تو شود لایق رضوان رمضان
جسم وجان پاک شوند از برکات دم تو
مظهر لطف خدایی به هر انسان رمضان
جان آن شخص که جسمش نبود پر زطعام
میشود جایگه حکمت و عرفان رمضان
 آن طبیبی که به بیمار سلامت بخشی
میشود درد  ز الطاف تو درمان رمضان
نیمة ماه تو میلادِ امامِ حسن است
جان به قربان تو  وآن مه خوبان رمضان
الف شهری نبود چون شب قدرِ تو عزیز
لطف حق در تو ُبوَد جمله   نمایان رمضان
آن سحرگه که به کوفه سحری خونین بود
شد یتیمان همه در ناله وافغان رمضان
گشت جاری زلبش فزت وربّ الکعبه
شد جهان در غم او زار وپریشان رمضان
بر ولایی نبود چون تو مهی با عظمت
ای تو مفتاح خدا بر در غفران رمضان
کاش ای ماه خدا از همه راضی باشی
با رضای تو حساب است چه آسان رمضان
7/7/84     زنجان           سید ناصر ولائی


 

 

مناجات با خدا

                 مناجات با خدا    

گفتم به خود که ماه رجب پاک می شوم
ماه رجب گذشت و نشد پاک جان من
 شعبان ز ره رسید و به آن چشم دوختم
اما نشد خلاص ز غمها روان من
ماه صیام ماه تو آمد خدای من
جز لطف تو به غیر نباشد گمان من
در خانة تو آمده ام مهربان خدا
مهمانسرای لطف تو باشد مکان من
 گر نگذری زمن به چه کس رو کنم خدا
دیگر ز دست می رود آخر زمان من
بر اولیای خود قسمت می دهم خدا
بگذر ز جرم و معصیت بیکران من
بر اشک و آه فاطمه ات می دهم قسم
رحمی نما به حال و به سوز نهان من
من بندهء فراری ام اما به پای خود
باز آمدم به محضرت ای مهربان من
بگذر ز من بحق حسین آن شه شهید
چون نیست بر تحمل آتش توان من
دل بسته ام به آیه لا تَقنَطُوا  خدا
عاجز ز وصف لطف تو باشد زبان من
من رو سیاه بنده ام و معترف به جرم
عفو تو هست نقطه عطف مَظان من
بر فرق غرق خون علی می دهم قسم
بگذر ز ذنب مخفی و جرم عیان من
بگذر ز جرم و جمله خطاهای من خدا
رحمی نما به قامت از غم کمان من

              سیدناصرولائی زنجان 1382

ماه رمضان رفت

صدآه و صد افسوس که ماه رمضان رفت

این لطف خدا از کف ما بی خبران  رفت
این سفره که گستردة احسان خدا بود
با غفلت ما شد سپری آه ، زمان رفت
ماه رمضان ماه خدا بود عزیزان
یک لحظه نپایید و ندانیم چسان رفت
دانیم در این ماه که نازل شده قرآن
بالیلة قدر آمد و هم همره آن رفت
شد بسته در این ماه فقط دست شیاطین
قدرش شده مجهول و هم از دست کسان رفت
افسوس در این ماه بجایی نرسیدیم
فریاد که بی غنچه ز کف باغ جنان رفت
ای کاش که راضی شود این ماه گرامی
از ماکه ببینیم و را خنده زنان رفت
افسوسِ ولائی نرسد حیف بجایی
تا صبح اگر گرید و گوید رمضان رفت

1389/6/17 زنجان ولائی