ابرعقیم حسرت یک قطره آب داشت خورشید هم زغصه ی او التهاب داشت مادراگرچه چشمه ی چشمش نداشت نم در دل هزار حسرت یک قطره آب داشت شش ماهه بود غنچه و خود شیرخواره ای اما به سوی شهد شهادت شتاب داشت هل من معین ز حنجر خورشید می شنید زین رو نه خورد داشت زگریه نه خواب داشت افکند جسم خویش زگهواره اش برون او مرد بود و چهره ی خود در نقاب داشت بگرفت روی دست ، پدر نازدانه را برکودکش محبت خود بی حساب داشت او تشنه بود و تشنگی اش هم زحد فزون آب فرات آب؟ نه نقش سراب داشت امّن یجیب داشت به لب شاه کربلا دیدار یار تشنگی اش را مجاب داشت برخاست از زمین که زمان را کند دو نیم اوجای خویش عکس خدا را به قاب داشت او عاشقی زنسل خلیل و حبیب بود ایثار را همیشه در این انتخاب ذاشت بگذشت از تمامی بودش در این مسیر این ارث را به دست خود از بوتراب داشت آورده بوددر کف خود شیر خوار را حتی مگر ز دادن جان اجتناب داشت؟ آورده بود هرچه علی داشت با خودش یک شیر خوار از پس صد شیخ و شاب داشت تیر سه شعبه ، حرمله و آه شاه دین کودک میان دست پدر پیچ و تاب داشت اهل سما به کودک او گریه می کنند خنده به لب بریده گلو وقت خواب داشت هرچند داشت دوست رضا برقضای دوست ارباب ماخجالت و شرم از رباب داشت مصباح بود و خون خدا ، کشتی نجات این هرسه را برای خود آن مستطاب داشت در محشر است پیرهنش دست مادری آنکه دلی شکسته و قلبی کباب داشت قونداقه،پیرهن و دودست بریده را اسباب بر شفاعت روز عقاب داشت بخشد خدا به آن سه سبب موسم جزا بذلی چنان نتیجه چنین در جواب داشت روز جزاست چشم ولایی به دست دوست آنکه هراس از غم روز حساب داشت. خواهد که بیند او رخ خورشید روز حشر اودر ضمیر هاله ای از آفتاب داشت 13/5/1403 زنجان ولایی