سرافرازان خدمت

شما ياران سرافرازان خدمت

فداكاران در دوران خدمت

شده اين زندگي  آغاز تازه

شما ها را پس از پايان خدمت

نشان ايثار

پس از سي سال سعي و كوشش و كار

كه خدمت كرده اي با شوق بسيار

در اينجا يادگاري از تو مانده

به هر گوشه نشان از كارو ايثار

عصر ارتباطات

در اين عصر بزرگ ازتباطات

كه با تلفن شود حل اختلافات

پس از سي سال با مهر و محبت

كسي چون تو بيايد باز هيهات

همكار خوب

تواي همكار و يار گرم و پرجوش

نگردد شمع عمرت هيچ خاموش

در اينجا كرده اي سي سال خدمت

نگردد ياد تو هرگز فراموش

15/10/1386

 

گهی    در  آتش     جانانه    هستم
گهی شمعم    گهی  پروانه هستم                            

گهی   خندان  به    یادلطف جانان
گهی گریان    پی    جانانه  هستم

گهی    آبادتر   از    قصر       شاهی
 
گهی ویران تر     از   ویرانه هستم

نمی دانم    که هستم   وز   کجایم
چرا میخواره     در میخانه هستم

ز چشم   ساقی  سرمست    مستم
 
پی    نوش از    لب   پیمانه هستم

مجوی از من توزاهد عقل ومنطق 
که مستی عاشق ودیوانه   هستم

کنم      پرواز       دور   خانه ء    یار
که من    بیگانه  با  بیگانه هستم

شروع    زندگی    باعشق      کردم  پی آن    عشق   تا پایانه  هستم

به  پیش  یار  نشناسم   سر    از پا
گهی  هشیار  وگه مستانه هستم

گهی   بی بال   وپر   گاهی    پرنده
 
گهی  پابند  خاک  و خانه  هستم

گهی وارسته  ام گه   چون   کبوتر
پی    اب    و  غذا     و  دانه هستم

گهی  مرده   گهی     زنده     خدایا
بفرما   نیستم من      یانه  هستم

          5/11/82 ولائی زنجان

   ************************                              


قاصدک قصد پرکشیدن  داشت
هرکجامیل   سرکشیدن  داشت

قاصدک    پاک و  ناز و  زیبا بود
بود     اما    همیشه   تنها   بود

قاصدک    بیقرار      رفتن    بود
خسته از لحظه های  ماندن بود

قاصدک  تا  سحر  دعا  می کرد
دردل خود     خدا خدا   میکرد

دست خود ر  اهمیشه رومیکرد
او     سبکبالی      آرزو   میکرد

قاصدک   منتظر  به  طوفان بود
جسم نه   روی دست اوجان بود

قصهء   قاصدک    نشد     پایان
قاصدک هست رمز و راز جهان

قاصدک تاهمیشه بی تاب است
عاشق باد    و  گردش آب است

قاصدک شعر سبز فرجام  است
قاصدک عهده دار پیغام   است

قاصدکوی یار      قاصدک است
شاهد روی یار    قاصدک است

من وتو      آشنای     قاصدکیم

                                         گاه خود   گاه   جای قاصدکیم

             19/2/83 ولایی زنجان

 

عتیق ای پیر راه حق پرستی
لبالب شد ز می تا شیشة دل
تو را دیوانگان دیوانه خواندند
ز بد مستی نشد در تو نشانی
خدا را ای تو پیر از دست ما گیر
بگو از یار ای همراه محبوب
بگو از کربلای می پرستان
بگو از آن شراب سرخ گلگون
توکه رستی از این دنیای فانی
بیا و جرعه ای در کام ما ریز
بگو از آن سیه چشمان ساقی
ولایی گر چه گوید از تو اما
تو را  نشناخت هرگز یاوه گویان

ندانستم نمی دانم که هستی
به پای ساقی آنرا هم شکستی
به جرم عشق و مستی می پرستی
شمردی محترم آیین مستی
تو که داری در این میخانه دستی
بگو از عشق و از عهدی که بستی
بگو از شاهد بزم الستی
که جاری شد در آن بالا وپستی
تو که جز یار از هرکس گسستی
از آن بالا که در آنجا نشستی
بگو از مستی و از حق پرستی
نداند او هم آخر تو که هستی
عتیقه گوهری بودی که هستی
16/6/1383 زنجان سید ناصر ولایی

شراب و ساغر و ساقی نماند
که در آن هیچ مشتاقی نماند
*********************
یک روز و دو روز را در آن میمانیم
ما جمله مسافریم و خود میدانیم
*************************

پی آب و تلاش نان هستیم
خرامانیم اگر انسان هستیم
**********************

که پشت یار او زین غصه بشکست
بیاد یار خود در سوگ بنشست
***************************
سر شوریده ام سامان نداره
غم دریایی ام پایان ندارد

در این دنیا کسی باقی نماند
مشو مشتاق این دنیای فانی
*************************
ما نیز دو روز در جهان مهمانیم
یکروز تولّد است و یکروز وفات
*************************

همه در این جهان مهمان هستیم
جهان و عمر او کاهی نیرزد
***************************

خدا رفته چرا دل دار از دست
شده خون دیده دلداده او
***************************
الهی درد من درمان ندارد
ز دستم رفته یار نازنینم

سلام مابه تو ای پیرو مرام حسین
درود جملهء ما برتو ای غلام حسین
جواد بصروی ای پیر آستان علی
عزیز هردوجهانی قسم به جان علی
ز یاد ما نرود ان تبسم شیرین
که بود روی لبان تو زینتی دیرین
خوشا بحال تو وخوش بحال چشمانت
به وقت بستن دیده که بود مهمانت
به یمن نوکری وخادمی در این فرجام
زدست ساقی کوثر گرفتی آخر جام
تو شادمانی و ازدست غصّه ها آزاد
که گشت خانهء مولا به دست تو آباد
نشان خدمت تو تاهمیشه پاینده
زعشق آل عبا قلب توست آکنده
نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق آری
که پیش یار نداری به حشر دشواری
خوشا بحال تو و هرکه شد غلام حسین
جوادبصروی ای نوکر امام حسین
بهشت گرنبود با حسین جنت نیست
برای شیعهء اوغیر دار محنت نیست
چه خاطرات وچه خدمت که از تومانده نشان
جوادبصروی ای خادم امام زمان
توخادم الحرمینی ونام تو جاوید
به عشق آل عبا قلب تو همیشه تپید
برای اهل ولا کربلاست باغ بهشت
در اخرت درود هرکه آنچه اینجا کشت
به یاد عشق حسین وعلی چودادی جان
خوشا بحال تو هستی عزیز هردوجهان
هزار جان ولایی فدای نام حسین
که هست مادح هرنوکر وغلام حسین
برای ما هم از ارباب خود نجات بخواه
که هستی از غم وازغصّه های ما آگاه
سید ناصرولایی شنبه 12//138310

 

                      سلاله ی زهرا

برادر دوشهید ای سلالة زهرا
ببین چه کرده ای ای مهربان تو با دل ما
تو را چنان که تویی هیچکس بحق نشناخت
دلِ بزرگِ تو را وسعتی ست چون دریا
تواضع تو و لطف تو کی رود از یاد
جدایی از تو بحق آتشی ست در دل ما
نشسته مهر تو در دل ، جدایی ات مشکل
غم فِراق ندانند جز شقایق ها
فدای چشم تو ای مرد ، گریه می کردی
مباد گرد غمی در دل تو ای والا
نگو که من به شما جملگی بدهکارم
که ما رهین شماییم و مهر و لطف شما
تو خوب هستی وخوبی ست با تو تا محشر
که حسن خُلق تو الگوی ماست در همه جا
 هر آنچه مدح تو گوییم بر تو زیبنده
که هست جامة خوبی به قامتت زیبا
به هر کجا که رَوی دست حق نگهدارت
که هست لطف خدا همره تو در دو سرا
تملّق و من و تعریف نا بجا هرگز
تویی نمونة یک فرد پاک و با تقوا
         ولایی زنجان 12/4/ 1384

 زیر آوار بم

چرا  ناله  تار زیر و بم  است

بریزاشک ای دیده وقت غم است

رسد    ناله  از  زیر    آوارها
ز ویرانسرایی که  نامش  بم است

بریز اشک ای چشم غم دیده ام
که  ایران زمین  خانه  ماتم است

شده ناله مخلوط باخاک وخون
درآن شب که فریادهم مبهم است

گرفت آتش از درد مردم دلم
 
که  همزاد با غم  بنی آدم   است

تو ای مادر  طفل مرده  ببین
شریک  غم  تو همه  عالم  است

بگریند    از   داغ   توقدسیان
 
پریشان مپندارچون تو کم است

توای طفل بی مادر  شیرخوار
دل دردمندم  تورا   همدم است

مگو کودکانم چه شد ای پدر
که چشم همه ازغمت پرنم است

تو  ای  زخمی از  بار  آوارها
بقای تو  بر زخم ما مرهم است

ولایی که شد روز وشب اشکبار
 
دلش  زیر   آوار شهر  بم  است

              10/10/1382

 

 زیر آوار بم

چرا  ناله  تار زیر و بم  است
بریزاشک ای دیده وقت غم است

رسد    ناله  از  زیر    آوارها
ز ویرانسرایی که  نامش  بم است

بریز اشک ای چشم غم دیده ام
که  ایران زمین  خانه  ماتم است

شده ناله مخلوط باخاک وخون
درآن شب که فریادهم مبهم است

گرفت آتش از درد مردم دلم
که  همزاد با غم  بنی آدم   است

تو ای مادر  طفل مرده  ببین
شریک  غم  تو همه  عالم  است

بگریند    از   داغ   توقدسیان
پریشان مپندارچون تو کم است

توای طفل بی مادر  شیرخوار
دل دردمندم  تورا   همدم است

مگو کودکانم چه شد ای پدر که چشم همه ازغمت پرنم است

تو  ای  زخمی از  بار  آوارها
بقای تو  بر زخم ما مرهم است

ولایی که شد روز وشب اشکبار
دلش  زیر   آوار شهر  بم  است

 ************************************

  همناله    با     بم

خون گریه کن دلم هنگامه غم است
خشت دیارماهم خویش ماتم است

ای  چشم  اشکبار باران غم    ببار
ایران زمین   ما  همناله   بم  است

آه ای خدا    چرا     آمد    چنین بلا
گریان زغصه هاچشمان عالم است

چشمان شهر هامی بارد اشک خون
هرجاسیاه پوش   گویا محرم است

در پیش مادری     فرزند    بی نفس
غمهاچه بی حساب هردیده پرنم است

پیچیده بوی خون در خاک این دیار
رخسارگل   پراز   آثار شبنم است

شش ماهه کودکی   دارد کمی نفس
برزخمش ای بسااشک تو مرحم است

خون شد ولائی از این غصه هردلی
از داغ لاله ها   ایران  پر از   غم است

فریاد اشک ما ازدیده جاری  است
درسوگ شهربم  این اشک ماتم است

    10/10/82 زنجان سیدناصرولائی

 اورک درده گلمیش باتیپدی غمه             گلیپ  زلزله  اود سالیپ   عالمه

قالیپلار  یئر  آلتیندا  مینلر   نفر              وریپ یوز مصیبت بوگونلربمه

 یئرآلتیندان آللاه اوشاقدی چیخیر              بلشمیش قانا دیل دوداقدی چیخیر

چتیندی بوصحنه گورن گوزلره               ازیلمیش بدن  ال ایاقدی  چیخیر

بوکیمدی وئریرجان سنین یولداشین           سنین   یا آتان    یا منیم قاداشیم

اوکس کی دییر وای منم یا کی سن           آخیر گوزلریندن منیم گوزیاشیم

 پیمبربویورموش سوزی بیزلره               بنی آدم   اعضادی   بیر    پیکره

تمام عضویلر دردی احساس ائلر             اولحظه کی غم اوز وئره بیریئره

 قوپوپدی  قیامت    گلیپ   زلزله              امان صحنه لردن گلنمیر  دیله

نفس یوخ اوشاقدا آچیخ گوزلری             نه نه    آغلیاندا   دوشور ولوله

 روادی کی الان توکاخ گوزیاشی            اولوپدی  قالانلار  غمین   یولداشی

دوتاق ال لریندن بوگون منله سن           کی تک قویمویاخ غم چکن قارداشی

 

         12/10/1383

                                                     ولائی زنجان

 گرچه دیده ام بسته است در وجود من غوغاست
آنکسی که عاشق نیست بی خبر زحال ماست
گرچه بی خبر چشمم ظاهرا" زهر نور است
در وجودمن امّا یک سری پر از شور است
در وجود من صد دل با تو گفتگو دارد
هر گلی که می بینی رنگ وعطر و بو دارد
در وجود نابینا یک جهان فریاد است
دیده اش ز بد دیدن تا همیشه آزاد است
گرچه دیده ام بسته است غرق فکر وبیدارم
از ترحّم بیجا تا همیشه بیزارم
مثل تو وجود من شادمان ز شادیهاست
بی شما عزیزانم این وجود من تنهاست
شادی وغمم هردم در صدای من جاریست
جلوة محبّت در درک و مهر و غمخواریست
هرکجا عصای ما خود نشان پا برجاست
 با محبت وشادی روی زندگی زیباست
           2/7/1382زنجان ولائی

 

 


 

دلم  شکسته  کسی  هم  شکسته بند    نبود
چورقص آتش دل خیزش سپند نبود

گداخت  سینه  در آتش  و بعد  ازآن  دیگر
درون  سینه دل   بی قرار بند  نبود

توبودی  و دل  من   بود  و الفت    دیرین
در آن  حصار دلم رادمی گزندنبود

تورفتی الفت  دیرین  شد   آتشی  جانسوز
میان  شعله   آتش   مجال  پندنبود

توریشه بودی ومن   شاخه ای که میسوزم
که بی تو سوزش من بندچون وچند نبود

هزار  یار  مرا    گر    به   اختیار   دهند
از آنهمه  به  دلم غیر تو پسند نبود
***********************************

تقسیم شادی

تقسیم دوبر دو میشود یک آری
کوچک شود آنچه را که تقسیم کنند
جز مهر و محبت و نشاط و شادی
افزوده شود اگرچه صد نیم کنند
************************************

شادی خود را بیا با دیگری پیوند زن
مثل چینی بند هر دل که شکسته بند زن
نیست ممکن گر بگیری دست یک افتاده را
لااقل بر چهرة پژمرده ای لبخند زن
شهریور 1381
*************************

بیا بلبل که تا باهم بنالیم
که ما هجران کش وشوریده حالیم

تورا گل رفت وما را گل عذاری
تورا فریاد وما را آه وزاری
تورا وصل گل دیگر امید است
بهار دیگری بهر توعید است
ولیکن گل عذارم را بدل نیست
بهار دیگری بر من امل نیست
گلی از گلشن من رفت بر باد
که تا محشرنخواهد رفت از یاد
شعر از مرحوم آیة الله کمپانی
***********************
گل ای بلبل کی باهم آغلیاق بیز
گولون هجرینده ماتم ساخلیاق بیز
گَل آغلا سن گوله من سویگولومچون
یانار اوتلاردا سینه داغلیاق بیز
سنین هجران اوتون باشه چاتاندی
باهار گلسه غمین یاددان چیخاندی
یانار قلبیم منیم هجران اوتوندا
قیامت گلسه ده داغیم هماندی
ترجمه از:سید ناصر ولایی
*******************************

 می گذرد

بنگر به جهان ببین چسان می گذرد
هرکس به طریقی از جهان می گذرد
دنیا به کسی وفا نکرده ای دوست
این عمر عزیز بی گمان می گذرد
هرکس به جهان قدم که بگذاشت همو
با آن قدمش ز روی آن می گذرد
دنیا چو پل است و عاقبت مقصد ماست
از معبر آن پیر و جوان می گذرد
در دار فنا عمر نباشد جاوید
گر نوح بود یقین بدان می گذرد
غافل مشو ای برادر و خواهر من
چون باد به تندی این زمان می گذرد
فرمود امیر مومنین ای مردم
این عمر چو ابر از آسمان می گذرد
پس فرصت خوب را غنیمت شمرید
وقتی که نبوده جاودان می گذرد
امروز اگر به باغ گل می خندد
یکروز به گریه با خزان می گذرد
یکروز رسد که مرگ گوید برخیز
چون باد اجل زهر مکان می گذرد
بگذر ز گناه و از خطای دگران
چون از تو خدایت آنچنان می گذرد
از دست کسی که ناتوان است بگیر
چون وقت و زمان زدستمان میگذرد
از حال ولایی ای صبا آگه باش
عمر از کف او چه بی امان می گذرد
ساعت 9 تاریخ 8/8/81

 *******************************

ای نوجوان من گل زیبای پرپرم
این داغ را به سینةخود تاکجا برم
فصل بهار فصل گل و شور بلبل است
در این بهار رفتن تو نیست باورم
خون شد دلم که غنچة من گل دهد ولی
تاگل شدی عزیز دلم رفتی از برم
رفت از کفم جوانی وگفتم به خود چه غم
لطف ومحبّت تو شود سایه بر سرم
هنگام پیری ام زکفم رفتی ای دریغ
بی تو چسان زمانة غم را به سر برم
اما نه گریه درخور شأن و سزای توست
بالطف حق به دوری تو طاقت آورم
تنهاگلم به مادر خود پاسخی بده
درداغ اکبرت چه کشیدی حسین من
من با خبر ز رنج تو و داغ اکبرم
شد قطعه قطعه قامت آن سرو ناز تو
من نیز داغدار آن گل رعنای پرپرم
26/2//81 زنجان ولائی


ای دوستان به خطّة زنجان خوش آمدید
از جای جای کشور ایران خوش آمدید
اینجا مکان فلسفه اشراق وحکمت است
برشهرعشق وحکمت وعرفان خوش آمدید
زنجان دیار خط شکنان مجاهد است
بر زادگاه وشهر شهیدان خوش آمدید
از ساری و کرج همدان و ارومیه
قزوین و رشت و شهر لاهیجان خوش آمدید
اهواز و از آبادان شهر گرمسیر
بوشهر واز دیار گلستان خوش آمدید
یزد است عروس در دل ایران با صفا
زان شهر پر طراوت و شادان خوش آمدید
شیراز و مرودشت و فسا شهر اصفهان
از مرودشت وخاک خراسان خوش آمدید
کرمانشاه شهر غیوران میهن است
از اصفهان و خطّة گرگان خوش آمدید
کرمان دیار مردم خوش فکر و با صفاست
با عطر و بوی زیرة کرمان خوش آمدید
شهر فسا و جهرم و شیراز با صفاست
از شهر شعر و دفتر و دیوان خوش آمدید
آباده ماند و تنکابن وشهر شهریار
از بیرجند و بابل و تهران خوش آمدید
مشهور شهر ما چو به مهمان نوازی است
جانها فدای مقدم مهمان خوش آمدید
امّید آنکه خوش گذرد این مسافرت
گویم دوباره از دل و از جان خوش آمدید
22/8/1384     زنجان       سیدناصر ولائی

 

                  

مردیکه درگذار عاطفه  تنها نشسته  بود                     
در چشم  های  او غم  دنیا نشسته بود
دستان  پرچروک  ونحیفش  زترس  لرز
بردسته ی عصای  شکیبا  نشسته   بود

هرچند بسته  بود  دهان  را  به شکوه ها
درچشمش اشک باغم گویانشسته بود

او از غم  زمانه  و یا بخت   تیره  رنگ
باجامه ای سیاه  در آنجا  نشسته  بود
این خانه تنگ ماهی و آن چشم کم فروغ
درحسرتی به وسعت دریا نشسته بود

دور از نگاه  شهر  در آن   خانه  غریب
نزدیک مرگ  آه  چه  تنها نشسته بود

          3/3/1377